X
تبلیغات
رایتل
توجه: آدرس این وبگاه تغییر کرده است. لطفا به www.farest.org بروید.

وبلاگ داستان:

کتابخانه ای برای همه

سلام خدمت تمام دوستان - همکاران و همراهان گرامی  

امروز روز تولد یکسالگی من در این بلاگه! 

به همین دلیل خواستم چند خطی رو واسه تمام دوستان خوبم که همه به من لطف دارن قلمی کنم و امیدوارم که سالها در کنار شما دوستان خوب این کار رو تکرار کنم.  

 

 

 

دقیقا یادم هست آن قدیمتر ها - آن هنگام که هنوز می شد بوی اقاقیا را از کوچه پس کوچه های شهرمان استشمام کرد و هنوز می شد عاشق زیبایی یک گل سرخ شد و آن هنگام که هنوز تعداد بهارهای عمرم دو رقمی نشده بود اونقدر با مادرم کلنجار رفتم تا عاقبت قبول کرد دست منو بگیره و به تنها کتابخانه آن موقع شهرمان ببرد و با کلی التماس از آن آقای سیبیلوی باریک اندام کتابدار درخواست کند که کارت عضویتی برای من صادر کند تا بتوانم آذوقه هفتگی کتاب خود را از آنجا تهیه کنم!! 

... آقای سیبیلو نگاهی عاقل اندر سفیه به من که در آن زمان جثه کوچکی داشتم کرد و گفت : بچه جان مگه تو خوندن نوشتن رو کامل یاد گرفتی که میخوای بیای عضو کتابخونه بشی؟ کتابهای اینجا برای رده سنی نوجوانان به بالا هست!!! و ما کارت عضویت برای زیر ۱۵ سال صادر نمی کنیم!! و من هم که کلی بهم بر خورده بود گفتم ممکنه من سنم پایین باشه اما اونقدر هست که بدونم تو قسمت مرجع که شما وایسادین نباید ساندویچ تخم مرغ میل کرد که یه وقت خدای نکرده کتب گرانبهای این بخش کثیف نشه!!!! و خانم همکار آن آقا پقی زیر خنده زد و مادر بیچاره من که نمی دانست با این پسر حاضر جواب خود که خیلی بیشتر از سنش حرف می زند چه کند با استیصال به آقای سیبیلو گفت آقا بخدا این تا حالا کل کتابخونه داییش رو که بالغ بر صدها جلد کتاب داره کامل خونده و دیگه تو این چنگ و بمباران من نمیدونم از کجا واسه این کتاب تازه تهیه کنم حالا یه لطفی بکن و اینو قبولش کنید!!! 

آقای سیبیلو هم که با چشمانی خونبار به من نگاه می کرد و اگر مادرم همراهم نبود احتمالا گوش نازنین بنده را چنان می پیچاند که بلبل زبانی از یادم برود گفت خانم فلانی چیکار کنم؟ و خانم فلانی با محبتی مادرانه گفت این یه مورد اشکال نداره لطفا واسشون یه کارت صادر کنید. 

و اینگونه شد که من بعد از کتابخانه شخصی داییم که در روزگار خودش ابهتی برابر با هرکدام از کتابخانه های مشهور این زمان داشت پا به کتابخانه ای دیگر گذاشتم تنها جایی که غیر از نشستن پشت کامپیوترم در آن احساس راحتی میکنم و من ذوق زده از آن همه کتاب نخوانده نمی دانستم از کجا شروع کنم! 

از همان روزگار تا کنون روزی نبوده که من حداقل چند صفحه و بعضی اوقات تمام زمان بیداریم را صرف خواندن کتاب نکرده باشم و این عشق من به کتاب از آن زمان برایم باقیمانده! 

از آن دوران شیرین که نه کامپیوتری بود نه پی دی افی و من مجبور بودم از این کتابخانه شخصی به آن کتابخانه عمومی دربدر به دنبال کتابی تازه برای رفع عطش سیری ناپذیر خود به کتاب رفت و آمد کنم سالهای زیادی گذشته اما هنوز هم هیچ مرهمی مانند خواندن چند صفحه کتاب در پایان کار روزانه نمی تواند روح سرکش مرا از گشت و گذار در فراسوی ناشناخته ها به این زمین خاکی باز گرداند و آرامشی به من عطا کند که بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم و شهامتی را که تغییر دهم آنچه را که میتوانم و بینشی که فرق بین این دو را بفهمم! 

... و اینک این من هستم ... تورج ... یک عاشق دلخسته کتاب که یکسال است در اینجا در خدمت دیگر دوستان کتاب دوست هستم اما انگار همین دیروز بود که گرفته و ناراحت از اینکه بخاطر بعضی قوانین اجازه آپلود کردن کتاب اسکن شده آلکس رایدر را در گودلایف به من نداده بودند با نسیم رحمتی به نام دیوکس آشنا شدم و او بزرگمنشانه تنهایی خود در اینجا را که بعد از رفتن به خدمت سربازی بلک لرد برای او مانده بود با من قسمت کرد تا در کنار یکدیگر روحی تازه به این کالبد قدیمی بدمیم! 

تا آن هنگام کتاب اسکن شده گاهی میخواندم و هرزگاهی هم چند صفحه ای اسکن میکردم اما الکس رایدر نقطه عطفی در تولد یک اسکنر بود!! حدود یک ماه قبلش بود که محمدرضا از دوستان خوب و قدیمی گودلایفیم در تاپیک داستانهای ماجرایی گفت که کتاب الکس ۷ رو داره اما هرچه ما اصرار کردیم که خوب پس معطل چه هستی؟ گفت طبق قوانین جدید اجازه ندارم کتاب تازه اسکن شده در سایت قرار دهم و از زیر بار اسکن آن کتاب شانه خالی کرد و همانجا بود که با جاوید عزیز آشنا شدم که گفت من کتاب را دارم اما اسکنر ندارم! و من هم با هماهنگی لازم بار سفر بستم و به تهران رفتم و از جاوید کتابش را گرفتم تا آن را برای دیگر دوستان اسکن کنم! آن کتاب را به یادگار از جاوید عزیز هنوز در کتابخانه شخصی خودم دارم و  همین کتاب و سختی به دست آوردن آن بود که مرا به طور کامل قانع کرد که حتی اگر اسکن کتاب ضرر مالی اندکی هم برای ناشر آن داشته باشد - که البته با تمهیداتی مانند اسکن نکردن کتب تازه چاپ شده و همچنین کتب نویسندگان ایرانی که حقیقتا مالک آن کتاب هستند برعکس ناشرانی که بدون پرداخت هیچگونه حق نشری به نویسندگان خارجی کتب آنها را ترجمه و چاپ میکنند و در واقع هیچگونه حق رسمی بر آن نوشته ندارند - بازهم دوستداران کتاب حداقل بعد از یکسال که از انتشار کتابی زمان گذشت و البته غیر از دوستان تهرانیم کسی نتوانست به راحتی به آن دسترسی پیدا کند - اعتراضات اینترنتی وارد نیست!!! برای جواب به پست انشاء تابستانی من مراجعه شود - بتوانند از خواندن یک کتاب مورد علاقه لذت ببرند.  

... و اینگونه بود که یک اسکنر متولد شد...

[ یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 12:32 ] [ تورج ]

[ 32 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه